از «کرونوس» تا «فرانکشتاین»، گییرمو دلتورو سینمایی از هیولاها، رؤیاها و مالیخولیا ساخته است.
دنیاهای او تاریکاند اما هرگز بیامید نیستند؛ پر از موجوداتی که بازتابی از ترسها، تنهایی و نیاز ما به دیده شدناند.
در دستان او، وحشت به زیبایی بدل میشود و خیال به حقیقت
از کابوسهای ساعتوارِ هزارتوی پن تا عشقِ هیولاییِ شکل آب، هر فیلمش نامهای عاشقانه است برای آنهایی که در این دنیا جایی برای خود نمییابند.
اکنون با فرانکشتاین، او به داستانی بازمیگردد که از همان آغاز الهامبخشاش بود—روایتی نهایی از آفرینش، طردشدگی و انسانیتِ شکنندهای که همهی ما را به هم پیوند میدهد
فیلمسازی که به ما یادآوری میکند: هیولاها در تضاد با انسان نیستند، آنها آینهی ما هستند


